طلوع دوباره خورشيد
عشق وسیله است و خداوند مقصد

تمامی آنچه زیبا و واقعی است، با شگفتی همراه است. ظرفیت شگفت زده شدن را از دست ندهید. این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است. با ازدست دادن ظرفیت شگفت زده شدن، دیگر مرده اید.
اگر اتفاقات هنوز می توانند سبب شگفتی شما شوند، زنده اید و هرچه بیشتر در رویارویی با اتفافات مختلف حیرت کنید، زنده ترید؛ درست همانند سرزندگی و نشاط کودکان که با دیدن یک سگ، گربه، پرنده یا گوش ماهی در ساحل آنچنان شگفتی آنها را فرا می گیرد که باور کردنی نیست. حتی اگر شما الماس بزرگ کوه نور را پیدا میکردید، این قدر حیرت زده نمی شدید.
کودکان ظرفیت شگفت زده شدن را دارند پس هر گوش ماهی کوچکی برایشان همانند یک کوه نور است. معنای زندگی برای هریک از شما به اندازه ظرفیت حیرت و شگفتی در شماست. بارها و بارها به خود یادآوری کنید که زندگی پایانی ندارد و همیشه در حال حرکت و نو شده است. زندگی سفری بی پایان است که هر لحظه اش بکر و تازه است. هر لحظه از زندگی، شما را به اصل خودتان باز می گرداند.
کبیر در جایی گفته است:
" من مردم را نگاه می کنم. خیلی می ترسند، ولی نمی توانم ببینم که چرا ،
زیرا چیزی ندارند که ازدست بدهند."
کبیر می گوید: " آنان همچون انسانی برهنه هستند که هرگز برای غسل به
رودخانه نمی رود، زیرا که میترسد « لباس هایش را کجا خشک کند»؟!"
این موقعیت شماست ، برهنه، بدون لباس، ولی همیشه در مورد لباس ها
می ترسید.
چه داری که از دست بدهی؟ هیچ.
این بدن توسط مرگ ربوده خواهد شد. پیش از اینکه مرگ آن را برباید، آن را به
عشق ببخش. هرآنچه که داری از تو گرفته خواهد شد، چرا آن را سهیم
نشوی؟
این تنها راه تصاحب آن است. اگر بتوانی سهیم شوی و ببخشی، ارباب خواهی
بود. هرآنچه که داری از تو گرفته خواهد شد.. هیچ چیزی نیست که بتوانی
برای همیشه نگه داری. مرگ همه چیز را نابود خواهد کرد.
بنابراین، اگر مرا به درستی درک کنی، مبارزه بین مرگ و عشق خواهد بود.
اگر بتوانی ببخشی، مرگی وجود نخواهد داشت.
پیش از اینکه چیزی از تو گرفته شود، پیشاپیش آن را داده ای، آن را همچون
هدیه ای بخشیده ای.
آنگاه مرگی نمی تواند وجود داشته باشد. برای یک عاشق، مرگ وجود ندارد.
برای یک غیرعاشق، هر لحظه یک مرگ است، زیرا هر لحظه چیزی از او قاپیده
می شود.
بدنش در حال ازبین رفتن است، هر لحظه چیزی از او کسر می شود.
و سپس مرگ است و همه چیز نابود می شود.
فردا صبح زود
قبلتر از آنکه خورشید طلوع کند
به استقبالش خواهم رفت
با یک سبد پر از تهی
و روزی روشن را طلب خواهم کرد
از روشنایی چشمان بی فروغش
شاید رمز نگاه خسته ام را
از چهره رنگ پریده ام بخواند
زانوها را در بغل جمع خواهم کرد
با چشمانی پر از انتظار به انتظارش می مانم
به این امید که
همه سبدم را از خودش لبریز کند
و دست پر به خانه بارگردم
پس
فردا
جشن بزرگی خواهم گرفت
به یمن این همه بخشش
همه را خبر خواهم کرد
ساز و دهلی راه خواهم انداخت بیا و ببین !
سوری خواهد بود از یاد نرفتنی،
پایکوبی خواهم کرد
همه جا را نور خواهم بخشید
همه را نور خواهم داد
چه نور پاشیدنی !
پس چشم به راه همه نیکی های فردا خواهم ماند
باشد که فردا روز روشنی باشد !!
سکوت مرا به خود می خواند
به اندیشه ای ناب
به ابعاد تهی بودن
به حس تماشای طلوع
به تنهایی
من
قلم
و کاغذ
همواره فرق میان در خلوت بودن و تنها بودن را به خاطر بسپار:
خلوت،قله تجربه است
و
تنهایی، دره.
خلوت، نور در خود دارد؛ یک شعله.
تنهایی تاریک است و سرد.
تنهایی وقتی است که دیگران را آرزومندی
و
خلوت وقتی که از خود لذت می بری.
وقتی که اطلاعات بسیار گردآوری کردی، گنجینهای عظیم از متون مقدس و هرآنچه که در اطراف وجود دارد، وقتی که تمام کتابخانه ها را در ذهنت متراکم ساختی و ناگهان دریافتی که فقط بارهای دیگران را حمل میکنی و هیچ چیز از آن خودت نیست و خودت آنها را نشناختهای، آنوقت میتوانی آن را رها کنی، میتوانی تمام این دانش را دوربریزی. در آن دورانداختن، نوعی جدید از جهل در تو برمیخیزد.
این جهل، ندانستن یک جاهل نیست. این خرد است، انسان خردمند اینگونه است.
فقط انسان خردمند است که می تواند بگوید: « من نمی دانم.» ولی با گفتن، «نمی دانم،»
او مشتاق دانستن نیست، فقط واقعیتی را بیان میکند. و وقتی بتوانی با تمام قلبت بگویی: «نمی دانم،» در همان لحظه چشم هایت گشوده می شوند، و درهای شناخت گشوده می گردند.
در همان لحظه که بتوانی با تمام وجود «نمی دانم» بگویی، قادر به شناخت شده ای.
این نادانی زیباست، ولی توسط دانش به دست آمده است. همان فقری است که توسط ثروت به دست آمده است.
اشو - راه من راه ابرهای سپید
مسافر
در عبور از کوچه دلواپسی ها
شکها
و تردیدها
اینک
مسافری هستم
دربدر شهرهای دور
در لابلای ناشناخته ها
حیران و سرگردان
از شکوه آفرینش
بهت میکنم !
سفر خواهم کرد
شهر به شهر
با شگفتی ها دیوانه خواهم شد
با موجها همراه خواهم شد
با گلهای وحشی خواهم رقصید
با مهربانی ها عاشق خواهم شد
در اوج آسمان
تا انتهای نور سفر خواهم کرد
تا شکوه آبیها
تا ته دانایی
شکوفه خواهم داد!
با واژه هایی
از جنس عرفان
خواهم گریست
با هرزه های رهگذر
پرسه خواهم زد
شادی خواهم کرد
پایکوبی خواهم کرد
من نور را در پس اینها یافته ام
آسمان آبیست
و من هنوز
در این اوج هزاران پایی نفس میکشم!
در این اوج هزاران پایی
خاک شیشه هواپیما را گرفته است!
و من
مسافر مشتاق
جاده های نور
دربدر واژه هایی برای حرفهای نگفته
حرفهایی که
خورشید با آنها طلوع خواهد کرد
گلها شکوفه خواهند داد
و صورتی پاهای لکلک پررنگتر خواهد شد
ای خورشید تابنده
در این اوج
من به تو
نزدیکم!
در آسمان
جمعه 17 تیر 90
گفتم دلُ دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا،تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم!
آن کس که تو را شناخت،جان را چه کند؟
فرزندُ عیالُ خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بدهی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟
ای در دل من میلُ تمنا، همه تو!
واندر سر من مایه ی سودا، همه تو!
هر چند به روی کار در مینگرم
امروز همه توییُ فردا همه تو!
خواجه عبداله انصاری
گاه باید ...

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟!
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا و ... بیرون بیایی وببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یاحقیقت؟!
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟!
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی، ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل وفلان و بهمان را بیخیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینی، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟!
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتربه خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزششرا داشت...؟!
زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گیهاست...

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست من سکوت دختر محجوب پر احساس را در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار وآنچه را کردند در خاطر نشان دانم که چیست آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال و آنچه آدم خواند بر فرشتگان دانم که چیست سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست عطسه آدم که روح القدس بر مریم دمید و آنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش گفته و ناگفته ای دانای جان دانم که چیست قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست طفل عشقادعوی باطل مکن خاموش باش من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست
دکتر حسین الهی قمشه ای
| Design By : Pichak |

