طلوع دوباره خورشيد

عشق وسیله است و خداوند مقصد

 

  

تو خیلی چیزها میدانی! در دانستن تو چه کم و کاستی وجود دارد؟ تو تقریبا هر چیزی را میدانی، آنچه که بودا، ماهاویرا یا کریشنا می‌دانستند، تو هم میدانی. موقعی که گیتا میخوانی، احساس نمیکنی همه آن را میدانی؟

بله، تو هم میدانی، اما همه آنها فقط در سر تو هستند. بذر آنها به قلب تو دسترسی نداشته است. و آن آگاهی‌هایی که فقط در مغز هستند مثل بذرهایی می‌مانند که بر روی سنگ ریخته باشد. بذرها آنجا هستند، روی تکه سنگ، اما نمی‌تواند جوانه بزند. برای جوانه زدن، دانه باید به سمت پایین سنگ برود و خاک را طلب کند. و حتی سطح خاک هم مناسب نیست، زیرا رطوبت بیشتری نیاز دارد. پس باید به طبقه زیرین برود جایی که مقداری آب وجود دارد. جایی که مقداری عصاره وجود دارد.

دانه‌هایی که در ذهن می‌مانند درست مثل همان بذرهای روی سنگ هستند. تا زمانی که آنها بسمت قلب پایین نروند خاک مرطوبی در درسترسشان نخواهد بود. در قلب جوهره و عشق وجود دارد. مقداری آب آنجا وجود دارد. اگر دانه‌ای در آنجا بیافتد، جوانه میزند.

افراد کنجکاو چیزهای زیادی درون خود دارند، همه چیزی در خود دارند، اما آنها درست مثل بذرهای روی سنگ هستند. خاک خیلی دور نیست، اما حتی این سفر کوتاه هم برای آنها مشکل است. آنها با حرکت کردن مخالفند، پس دانه روی سنگ می‌ماند. در این سفر کوچک باید پذیرفته شود که دانه از روی سنگ به روی خاک بیافتد، جایی را در خاک جستجو کند، مقداری نم و رطوبت پیدا کند و مدتی خودش را در خاک پنهان کند.

بیاد داشته باشید، هرچیزی برای متولد شدن در این دنیا به سکوت عمیق، تنهایی و تاریکی نیاز دارد. آن چیزهایی که در ذهن نگه داشته میشوند مثل چراغی در باد هستند. جوانه زدن آنجا ممکن نیست. قلب خاک مرطوب در درون شماست. چیزی میتواند آنجا جوانه بزند.

 

!! Don't just listen, Do

انگشت اشاره شده به ماه _ اشو

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()

 

یک لحظه داغم می کشی، یک دم به باغم می کشی

 

 

پیش چراغم می کشی، تا وا شود چشمان من

 

 

ای جان پیش از جان​ها، وی کان پیش از کان ها

 

 

ای آنِ پیش از آن​ها، ای آنِ من، ای آنِ من

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()

 


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد..

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()

 

تمامی آنچه زیبا و واقعی است، ‌با شگفتی همراه است. ظرفیت شگفت زده شدن را از دست ندهید. این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است. با ازدست دادن ظرفیت شگفت زده شدن، دیگر مرده اید.

اگر اتفاقات هنوز می توانند سبب شگفتی شما شوند، زنده اید و هرچه بیشتر در رویارویی با اتفافات مختلف حیرت کنید،‌ زنده ترید‌؛ درست همانند سرزندگی و نشاط کودکان که با دیدن یک سگ، ‌گربه، پرنده یا گوش ماهی در ساحل آنچنان شگفتی آنها را فرا می گیرد که باور کردنی نیست. حتی اگر شما الماس بزرگ کوه نور را پیدا میکردید،‌ این قدر حیرت زده نمی شدید.

کودکان ظرفیت شگفت زده شدن را دارند پس هر گوش ماهی کوچکی برایشان همانند یک کوه نور است. معنای زندگی برای هریک از شما به اندازه ظرفیت حیرت و شگفتی در شماست. بارها و بارها به خود یادآوری کنید که زندگی پایانی ندارد و همیشه در حال حرکت و نو شده است. زندگی سفری بی پایان است که هر لحظه اش بکر و تازه است. هر لحظه از زندگی، شما را به اصل خودتان باز می گرداند.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()


کبیر در جایی گفته است:

" من مردم را نگاه می کنم. خیلی می ترسند، ولی نمی توانم ببینم که چرا ،

زیرا چیزی ندارند که ازدست بدهند."


کبیر می گوید: " آنان همچون انسانی برهنه هستند که هرگز برای غسل به

رودخانه نمی رود، زیرا که می‌ترسد « لباس هایش را کجا خشک کند»؟!"


این موقعیت شماست ، برهنه، بدون لباس، ولی همیشه در مورد لباس ها

می ترسید.


چه داری که از دست بدهی؟ هیچ.


این بدن توسط مرگ ربوده خواهد شد. پیش از اینکه مرگ آن را برباید، آن را به

عشق ببخش. هرآنچه که داری از تو گرفته خواهد شد، چرا آن را سهیم

نشوی؟


این تنها راه تصاحب آن است. اگر بتوانی سهیم شوی و ببخشی، ارباب خواهی

بود. هرآنچه که داری از تو گرفته خواهد شد.. هیچ چیزی نیست که بتوانی

برای همیشه نگه داری. مرگ همه چیز را نابود خواهد کرد.


بنابراین، اگر مرا به درستی درک کنی، مبارزه بین مرگ و عشق خواهد بود.


اگر بتوانی ببخشی، مرگی وجود نخواهد داشت.


پیش از اینکه چیزی از تو گرفته شود، پیشاپیش آن را داده ای، آن را همچون

هدیه ای بخشیده ای.


آنگاه مرگی نمی تواند وجود داشته باشد. برای یک عاشق، مرگ وجود ندارد.

برای یک غیرعاشق، هر لحظه یک مرگ است، زیرا هر لحظه چیزی از او قاپیده

می شود.


بدنش در حال ازبین رفتن است، هر لحظه چیزی از او کسر می شود.


و سپس مرگ است و همه چیز نابود می شود.

نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات ()

فردا صبح زود

قبلتر از آنکه خورشید طلوع کند

به استقبالش خواهم رفت

                   با یک سبد پر از تهی

و روزی روشن را طلب خواهم کرد

                                      از روشنایی چشمان بی‏ فروغش

شاید رمز نگاه خسته ‏ام را

از چهره رنگ پریده ‏ام بخواند

زانوها را در بغل جمع خواهم کرد

با چشمانی پر از انتظار به انتظارش می‏ مانم

به این امید که

                   همه سبدم را از خودش لبریز کند

و دست پر به خانه بارگردم

پس

          فردا

          جشن بزرگی خواهم گرفت

          به یمن این همه بخشش

همه را خبر خواهم کرد

ساز و دهلی راه خواهم انداخت بیا و ببین !

سوری خواهد بود از یاد نرفتنی،

پایکوبی خواهم کرد

همه جا را نور خواهم بخشید

همه را نور خواهم داد

                   چه نور پاشیدنی !

پس چشم به راه همه نیکی‏ های فردا خواهم ماند

                   باشد که فردا روز روشنی باشد !!

نوشته شده در جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات ()

 

 

 

سکوت مرا به خود می‌  خواند

    به اندیشه‌ ای ناب

    به ابعاد تهی بودن

   به حس تماشای طلوع

    به تنهایی

    من

   قلم

   و کاغذ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()

 

همواره فرق میان در خلوت بودن و تنها بودن را به خاطر بسپار:

خلوت،قله تجربه است

و

تنهایی، دره.

 

خلوت، نور در خود دارد؛ یک شعله.

تنهایی تاریک است و سرد.

تنهایی وقتی است که دیگران را آرزومندی

و

خلوت وقتی که از خود لذت می بری.

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()

وقتی که اطلاعات بسیار گردآوری کردی، گنجینه‌ای عظیم از متون مقدس و هرآنچه که در اطراف وجود دارد، وقتی که تمام کتابخانه ها را در ذهنت متراکم ساختی و ناگهان دریافتی که فقط بارهای دیگران را حمل می‌کنی و هیچ چیز از آن خودت نیست و خودت آن‌ها را نشناخته‌ای، آنوقت می‌توانی آن را رها کنی، می‌توانی تمام این دانش را دوربریزی. در آن دورانداختن، نوعی جدید از جهل در تو برمی‌خیزد.

این جهل، ندانستن یک جاهل نیست. این خرد است، انسان خردمند اینگونه است.

فقط انسان خردمند است که می تواند بگوید: « من نمی دانم.» ولی با گفتن، «نمی دانم،»

او مشتاق دانستن نیست، فقط واقعیتی را بیان می‌کند. و وقتی بتوانی با تمام قلبت بگویی: «نمی دانم،» در همان لحظه چشم هایت گشوده می شوند، و درهای شناخت گشوده می گردند.

در همان لحظه که بتوانی با تمام وجود «نمی دانم» بگویی، قادر به شناخت شده ای.

این نادانی زیباست، ولی توسط دانش به دست آمده است. همان فقری است که توسط ثروت به دست آمده است.

 

اشو - راه من راه ابرهای سپید

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات ()

                                                    مسافر

 

در عبور از کوچه‏ دلواپسی‏ ها

                                    شک‏ها

                                    و تردیدها

اینک

    مسافری هستم

             دربدر شهرهای دور

در لابلای ناشناخته‏ ها

                    حیران و سرگردان

                   از شکوه آفرینش

                                     بهت میکنم !

سفر خواهم کرد

             شهر به شهر

با شگفتی ‏ها دیوانه خواهم شد

با موجها همراه خواهم شد

با گل‏های وحشی خواهم رقصید

با مهربانی‏ ها عاشق خواهم شد

در اوج آسمان

تا انتهای نور سفر خواهم کرد

تا شکوه آبی‏ها

تا ته دانایی 

               شکوفه خواهم داد!

با واژه ‏هایی

              از جنس عرفان

                        خواهم گریست

با هرزه ‏های رهگذر

                        پرسه خواهم زد

شادی خواهم کرد

پایکوبی خواهم کرد

من نور را در پس اینها یافته ‏ام

آسمان آبی‏‏ست

            و من هنوز

      در این اوج هزاران پایی نفس می‏کشم!

در این اوج هزاران پایی

          خاک شیشه هواپیما را گرفته است!

و من

مسافر مشتاق

            جاده ‏های نور

دربدر واژه‏ هایی برای حرفهای نگفته

حرفهایی که

          خورشید با آنها طلوع خواهد کرد

          گل‏ها شکوفه خواهند داد

  و صورتی پاهای لک‏لک پررنگتر خواهد شد

ای خورشید تابنده 

                           در این اوج

                                         من به تو

                                          نزدیکم!

 

                                                                       

                                              

                                            در آسمان

                                         جمعه 17 تیر 90

 

نوشته شده در شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات ()


Design By : Pichak